از طریق دایرکت اینستاگرام درخواست رمز بفرمایید.zed.kaa - تاریخ: 1396/1/21 ساعت: 14:19
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
سى اسفند نود و پنج - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 11:03
من مشهدم،دوتا تصویر توى ذهنم بود ، تحویل سال در خدمت خانواده ى روح الله که خدایى اش اینبار هم دسته گل عجیبى به آب داده اند و سفر دوازده ساعته با دو عدد بچه،،رد شدن از کویر و هى کویر و باز کویر تا برسى به مشهد،بله بله مقایسه ى این دو تصویر باعث شد ظرف چندثانیه تصمیم بگیرم سختى سفر را قبول کنم ،چمدان
خسته ی خسته ام - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:46
صفحه را باز کردم و مصمم هستم بنویسم. منتها کلمات و فکر ها پرنده های کاغذی  جادویی هستند که مثل پرنده های  افسانه های ژاپنی هی به سرو صورتت میچسبند و نمی گذارند مرتبشان کنی. میخواستم از مهمانی های عید بگویم .. اینکه سیاست انتخابی ام موتوا قبل ان تموتوا است.بمیرید پیش از آنکه بمیرید!  ی
"بله" - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 22:12
1_با عروسکه و نوزادک نشستیم روی راحتی مقابل تی وی.   توی تی وی  عملیات نجات است و گروه نجات پنج مدام با مرکز درتماس است.گروه نجات یک هم توی راه است و میخواهند بفهمند نوع آلودگی شیمیایی چی بوده  که مردم فرت و فرت می میرند. عروسکه با هیجان میگوید: منم توی حموم خوردم زمین .بعد آلوده
زندگی !سعی خودت را بکن که مهربان باشی با همه! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 22:12
1_وبلاگ نویسی آرامم میکند. آیا طفلی من؟2_چند زن  متاهل بچه دار را میشناسید که دوست داشته باشند برای مدتی بچه ی مامانشان بشوند به طور کل و زن نباشند و عروس نباشند. من فکر میکنم این می تواند رویای بخشی از زنها باشد. روح الله با این رویای من کنار می آید و مشکلی ندارد با خیالبافی هایم.  یک روی
بلکه قلبم تکه تکه نمی شد. - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 22:12
کاش که بلد بودم تکه های کره ی زمین را جابه جا کنم دوست جانم رفت.کانادا
درحالیکه از دست فلانی عصبانی ام - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 8:53
من رفتم روضه ی دختر فامیل و برای اولین بار جایی غیر از دانشگاه و بین دختر ها و پسر ها حس سلبریتی بودن به من دست داد.استقبال خیلی عجیب و زیاد بود!  دلیلی را می دانم..همان دلیلی که ما وبلاگ نویس ها را به هم نزدیک کرد. نوشتن. نوشتن  از همه چیز و نوشتن بدون سانسورهای ذهنی و احساسی که البته در فضای اینست...
لذت آزار مخاطب - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 8:53
من فاطمه خانم را معلق کردم. مرخص نه ها..فقط معلق.چون کاملا واضح بود که دارد من را استثمار میکند.پولش را مدتهاست که پیش پیش میگیرد بعد از زمانی که پولش را زودتر میگیرد کارش را بد انجام می دهد.هر بار تا می آید پولش با کارش برابر شود لاستیک ماشین شوهرش می ترکد یا بچه اش بغض می کند و تبلت میخواهد یا دخت...
(: - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 8:53
اگر آدمها همان چیزی باشند که میخورند من الان یک تارت آجیلی_عسلی  بزرگم که کلی شکلات تلخ رنده شده رویش ریخته اند!
تلاش برای داشتن عنوان مطلب! - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
امروز دوست دارم هی بنویسم و هی بنویسم.  صبح که بیدار شدم باران خوبی زده بود.هنوز هم ادامه دارد باران. ناهار محبوب حسین را گذاشتم زرشک پلو با مرغ . مهمانی دیشب نوزادک را خسته کرده.صبح یک ساعتی بیدار بود و الان غرق شده توی بالش و پتوی نرمش. حسین هم کنارم نشسته و با آبرنگش بازی میکند._از نقاشی خوشش نمی...
مصیبت سیما - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
من افتاده ام روی خط نوشتن ها.. امروز برای بار سوم مینویسم. با حسین ناهار خوردیم و نوزادک یک ساعتی بیداری کرده..بردم و توی خانه چرخاندمش و نوازشش کردیم دوتایی.ضعف ندارم الان. :D گزارش لحظه به لحظهصدا و سیمای خائن یک سریال جدید پخش میکند مثلا میخواهد نشان بدهد مذهبی ها آدم های جذابی اند.چادر سر زنی می...
شور نوشتن را در میاوریم. - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
دو دقیقه تا نیمه شب.باز هم دارم می نویسم.دیشب و امروز خواب بد دیدم.یکیش خیلی زنده بود. مردم تا تمام شد و بیدار شدم.بعد زنگ زدم به فروشگاه تلفنی و اقلام صدقه ی ماه را آورد. با خدا عهد کردم از بهترین چیزی که توی خانه دارم صدقه بدهم برای بهترین کسانی که توی زندگی دارم. صدقه دادن کارخوبیست منتها میدانم ...
هفت اسفند - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
آیا شما خبر دارید من امسال تصمیم قاطع گرفتم که خانه تکانی نکنم؟ آیا مطلع هستید تصمیم های قاطع من همیشه شامل قانون مورفی می شوند؟ آری؟کار ساختمانی پیش آمده و من از آقای جیم پرسیدم: خاک و خل که نمی شود؟ ایشان هم جواب دادند:زیر خاک ! همینقدر رک. پس من تصمیم گرفتم فرش ها را بعد از ده سال بشورم بالاخره و...
نشاه ی املتی داریم ما - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
1_صبحانه املت زدیم. آخ آخ این یک اتفاق خیلی شکوهمند است .خیلی..بله شما چه توقعی دارید از من.. توی خانه نشستم و نهایت خوشگذرانی ام این است که بتوانم در هفته یکبار املت بخورم برای صبحانه یا  آنقدر دختر خوبی بوده باشم!!! که بتوانم با چای عصرم یک شکلات مارس بخورم یا قطاب. دیگر نهایت نهایتش کوکوی سیب زمی...
... و سایر اتفاق های خوب(: - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
هر کدام یک طرف ولو شده ایم. بعد از ناهار است .من هستم و پسرهایم. امروز برنج قهوه ای درست کردم با کلی زعفران و خلال به و زیره و کمی روغن محلی  و ماهیچه.من از برنج قهوه ای تشکر میکنم که یک قاشق حتی بیشتر خوردنش دل درد می آورد.از دیروز دارم به این فکر میکنم که چرا سیستم زندگی مثل فیلم های صداو سیما آبک...
ساعت نیمه شبی و بیداری به علت مردم آزاری - تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:08
آیا برای شما هم کشف آدمها جالب نیست؟" خب به من چه که هایم "خیلی زیاد شده و وقت و انرژی ام را باید صرف آنها کنم که شناختمشان یا رابطه ی خونی داریم باهم.این را میگویند:سراشیبی مادر بزرگ شدن.دلم خواست کسی دوستم داشته باشد و وصفم کند.(علامت تعجب.حیرت.ووی ووی.گریه ی بی صدا)خانم دکتر مهربان دارد می رود هن...